من که نشد تا آخر همسفر تو باشم...
وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد
انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد
من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده
هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه
به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود
پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود
از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من
نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من
ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم
به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست
من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم
ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم
در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم
من که نشد تا آخر همسفر تو باشم
سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم
حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم
وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم .......



تو را آنقدر دوست دارم که می دانم
اگر روزی بی من طلوع خورشید را به نظاره نشستی
اگر روزی بی من غریبانه بر سینه زمین گام گذاشتی سوگند یاد کن
که مو های چون کمندت را در هجوم باد های سرخ پریشان نکنی
سوگندیاد کن که از چشم های غزال گونه ات برایم اشک نریزی
فقط
فقط لبخند بزن که لبخندت تفسیر زیبا ترین طلوع است برایم
چه در کنارت باشم چه در زیر آوارهایی از خاک سکنا گزیده باشم
بی تو هر بهار خزانیست مه آلود
با هر خزان بهاریست پر از جود
نبودی تا بگیری دست سردم
ندیدی با خودم بی تو چه کردم
به آتش چون کشیدم، دامن خود
فراموشت کنم، اما نکردم
برایم این جهان باتو جهان بود
درون سینه ام عشقت نهان بود
اگر چه پیر می شد جسم خاکی
همیشه روح من با تو جوان بود
سراسر شور بودم با نگاهت
پر پرواز من بود و صدایت
چرا یک دم نماندی در کنارم
که بالم را بشویم در هوایت
اسیرم کن دوباره با نگاهت
مرا مصلوب کن در خاک پایت
تو را می خواهمت هرچند دوری
بیا ای نازنین، مُردم برایت
